تبليغاتX
html> رویای آبی

رویای آبی

دوست داشتن و عشق ورزیدن

دوست رویا در این فکر بود که رویا از جمله زنانی هست که به قول

برادرش برای پرستیدن خلق شده،با آن چهره ی معصومش که

دل سنگ رو آب می کنه چه برسه به آدم، همیشه مورد تحسین

اطرافیان بوده و هست دچار چنین زندگی نافرجامی بشه؟؟؟؟

در این افکار بودکه با صدای غم انگیز رویا به خودش اومد و گفت:

رویا من در عجبم با اینکه تو ازدواج کردی ولی هنوز خیلی ها حتی در

آرزوی هم صحبتی با تو هستند! چرا باید یه آدم انقدر بی احساس باشه

و رویا فقط لبخند تلخی کنار لبهاش نشست و قطره ای اشک گوشه ی

چشمانش

واقعا روحیه ی رویا عجیبه، چون خشن ترین زنان وقتی احساس می کنند

مورد توجه هستن و دیگران دوسشون دارند احساس غرور و شادمانی می کنند

و حتی برای چند لحظه هم که شده چهره شان به خوبی این شادمانی را

نشون میده ولی در آن شب چهر ه ی رویا به جای اینکه رضایت را

نشان بده نگاهش چنان سرد و بی روح شده بود که بیشتر ترس و وحشت

را نشان می داد،انگار خطر بزرگی را در نزدیکی خودش احساس می کرد.

دوست رویا از این حالت او که اینچنین قلبش سرد و بی روح شده

بدنش به لرزه در آمد و هم چنان مبهوتانه به این موجود زیبا و دوست داشتنی

خیره مانده بود.

رویا در حینی که چشمانش نمناک بود از دوستش کاغذ و قلمی خواست تا

رازهای نهفته اش را که مدتها با خودش داشت به روی کاغذ بیاره .

چون دوستش قصد ازدواج داشت و نظر رویا براش خیلی مهم بود،نامه را

این جوری شروع کرد.

دوست خوبم اگر علت سکوتم را تا حالا درک نکرده ای،امروز همه را برایت

می گویم،امیدوارم تحمل خوندنش را داشته باشی

عزیزم قبل از هر حرفی وقتی شنیدم می خواهی ازدواج کنی به خود لرزیدم

عزیزم هرگز ازدواج نکن چون پس از چند ماه یکی از دردناکترین ندامتهایت

خزان خاطره های روزهایی خواهد بود که ما در کنار یکدیگر بودیم، عزیزم

یادت میاد که مانند دو عاشق همدیگر را در آغوش گرفتیم و سوگند یاد کردیم

که از ما دو نفر اولین نفری که ازدواج کرد،با راستی و صداقت اسرار زندگی

زناشوئیش را برای دیگری فاش کنه؟ حالا وقتشه.................

به نظر شما رویا در برابر این بی عاطفگی چی کارباید میکرد؟

 واقعا رویا چرا نسبت به ازدواج این چنین واکنش نشون میده؟

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ashli@melani 

رویا تا سن ۱۵ سالگی در خوشی کامل زندگی می کرد فارغ از هر غم وغصه ای

ولی در اثر مسائلی پسری که از بستگانشون بود به اوعلاقمند شد ورویا که هنوز از

عشق چیزی نمیدونست به او هم مثل بقیه ی بچه های فامیل یا دوستان نگاه می کرد

ولی او مثل بقیه به رویا نگاه نمی کرد و هر روز حرفهای تازه از محبت و دوستی و

از این حرفها میزد.راستی یادم رفت بگم که از لحاظ تیپ و قیافه فوق العاده جذاب بود

و بقول خودش دخترکش ولی چرارویا رو نمیتونست جذب کنه  در عجب بود!

خلاصه بعد از مدتی طولانی تازه داشت به حرفهایی که اومیزد عکس العمل نشان بده

که روزی شاهد وضعیتی شدکه با مرگ یک قدم فاصله داشت ، باورش نمیشد اینها

فقط حرف باشه؟وای وایییییییییییی چه صحنه ی وحشتناکی بعد از دیدن اون با یک نفرکه

مثل خودش لاابال بود  دچار افسردگی شدیدی شد و اون روحیه ی شاداب و شیطون

که همیشه از خوش اخلاقی زبان زد خاص و عام بود و همیشه در مهمانی ها در حال رقص

و شادی، تبدیل شد به یه ادم عبوس و کم حرف و ضعیف و کم کم دچار افسردگی شد

 

چشمتون روز بد نبینه دوره درمان شروع شد ولی بی فایده بود و  هیچ تغییری دروضع

روحیش پیش نمیومد تا اینکه دکتر گفت: از دست هیچ کس کاری برنمیاد به جز خودش

باید سعی کنی گذشته رو از ذهنت پاک کنی و به آینده بیشتر فکر کنی

از اون جائی که رویا قبلا دارای روحیه ی خوبی بودم با کمک خانواده ی مهربونش ودوستاش

تونست در مدتی طولانی به بیماری افسردگیش غلبه کنه ولی ازمردها متنفرشده بودبه غیر از

پدر مهربونش که به پای بیماریش مثل شمع می سوخت .

از اون به بعد دیگه هیچ وقت نمیزاشت پسری بهش نزدیک بشه و بدتر اینکه با دوستانش هم

سر این مسئله دعوا داشت وبهشون می گفت هیچ پسری قابل اعتماد وبا ارزش نیست و

همین مسئله روی اخلاق او تاثیرمنفی گذاشته بود،دیگه صبر و حوصله ی گذشته رو نداشت

خیلی زود عصبی می شد

این وضع ادامه داشت تا دوران دبیرستان را هم تمام کرد .

.در بین دوستاش یه دوست خانوادگی خوبی داشتند که یه دختر هم سن خودش ویه

پسر که ۴سال ازش بزرگتربود.این دو خیلی به رویا کمک کردن تا روحیه ی از دست

رفته اش را دوباره بدست بیاره.خصوصا برادر دوستش،همیشه دلداریش می داد و خیلی جاها

کمکش می کرد،هرجا برای تفریح می خواست بره رویا را با خواهرش می بردوهدفش

این بود که حقیقت زندگی رو بهش نشون بده،همیشه به خواهرش می گفت:رویا از نمونه دخترایی

هست که برای پرستیدن خلق شده،روحیه ی محبوبانه اش یکی از محسنات پیش پا افتاده اش

هست،در قلب سنگ دل ترین افراد برای خود جا باز می کنه.تو هم بایدازاین فرشته یاد

بگیری با متانت رفتار کردنو،فقط کاش این آثار درد و غم از چهره اش دور می شد.

رویا با همه ی غصه ایی که می خورد

ظاهری ارام داشت و برای اینکه دیگران را ناراحت نکنه به گوشه ای پناه می برد و آروم می گریست تا

کمی بهتر بشه با همه ی این درد ها فوق دیپلمش رو هم گرفت و تازه داشت نفس

راحتی می کشید که سر و کله ی خواستگارها پدیدار شد.وای خدایا  از

از چیزی که بدش می اومد به سرش اومد و پدر که اخلاق رویا رو می دونست گفت

بهتره بره سر کار و از یکی از بستگانش که در اداره مهمی  پست خوبی داشت

خواست که رویا را به سر کار ببره تا دوباره حالش بد نشده ولی بیچاره خبر نداشت

همین شخص می شه خواستگار دخترش و همین مسئله جنجالی به پاکرد که رویا

مجبور به ترک اداره شد و برگشت خانه ولی با کلاسهای مختلف سر خودشو گرم

می کرداما مگه حرفها می زاشت،پس کی می خوای ازدواج کنی؟

تا کی می خوای سربار پدر باشی؟ و از این حرفهای پوچ و بی معنی واو مجبور

شد تصمیم به ازدواج بگیره ولی می خواست همسرش آدمی باشه مثل پدرش مهربان و

صمیمی  که همیشه یارخانواده اش بود، برای همین اصلا به پولش فکر

نمی کرد،براش پدرش سمبل مهر و محبت بود، در همین زمان ها بود که عموی یکی

از دوستای صمیمیش بهش ابراز علاقه کرد،شخصیتی خیلی آرومی داشت و خیلی

خجالتی و سربزیر بود،قیافه ی خوبی هم داشت و خوش تیپ هم بود ولی از لحاظ

مالی در مقابل رویا خیلی کم داشت،بعد از مدتی دیگه این علاقه رو علنی کردش

ولی پدر رویا مخالف بود و می گفت از نظر مالی که کم تر هستش از لحاظ روحی هم با

تو هماهنگی نداره،خیلی بی روح هست،اصلا احساس درش وجود نداره، روح او

یک روح خنثی هستش و فقط عاشق کارش هستش و خداوند او را آفریده تا روزی

۳بار غذا بخوره،بخوابه و کار کنه و اولین کسی که سر راهش قرار گرفت ،فکر کنه  که دوستش داره

او معنی زندگی را درک نمی کنه،از همه ی اینها گذشته او قلبی نداره که تقدیم

تو بکنه،دخترم او قلب و دین خود را وقف کارش کرده،خلاصه خیلی حرفها و در نهایت

گفت:من تاکنون کسی را ندیده ام که لایق همسری تو باشد ورویا را با تحسین نگاه

می کرد و به مادر رویا گفت:فرشته ی من هنوز خیلی جوان و ضعیف و زودرنج هست

او توان غم و غصه و کشمکش های زندگی زناشوئی را نداره و رو کرد به رویا گفت

نازنینم مادرت تو را دردانه بار اورده هر چند که جوری بزرگ شده ای که می توانی روی

پای خودت بایستی ولی تو ملایم و سربزیر هستی در زیر بار ناملایمات زندگی خم

می شی و بالاخره با صدای لرزانی ادامه داد تو عواطف و احساساتی داری که

ناشناخته می ماند و دیگه نتوانست ادامه دهد  و چشمان مهربانش پر از اشک شد

ولی زود اشکهایش را پاک کرد و به صحبتش ادامه دادکه این پسر ،پسر خیلی خوبی

هست ولی استعدادهای روح جوان تو را مجروح می سازد،دختر عزیزم من از

تجربه ی چندین ساله ام می گم که قلب این گونه افراد که بیش از هر چیز و هر کس

فقط به کار فکر میکنه قلبش برای کسی به طپش در نمیاد یعنی خیلی زود از صدا

می افته و احساسات کسی رو درک نمی کنه،اگر تو با او ازدواج کنی بعد از مدتی

خواهی فهمید که از نادانیش در عشق ورزی و هزاران چیز دیگه خواهی گریست

رویا هم چنان غرق صحبتهای پدر بود و از زیر چشم نگاهی به صورت باوقار و مهربان

پدرش کردکه گرد غصه و ناراحتی بروش پاشیده بودو دلش را به آتش می کشید،به همین

خاطر به پدر قول داد تا زمانیکه راضی به این وصلت نباشد رضایت نخواهد داد و پدرش

با این حرف رویا را غرق بوسه و نوازش کرد طبق معمول همیشه ،که این کارو می کرد.

اما نمی دونست که سرنوشت همین زندگی رو برای دخترش رقم می زنه

بعد از مدتی دوباره خانواده ی دوستش به خواستگاری آمدند و با کلی کلنجار رفتن و

حرف و حدیث به پدر رویا گفتند: که شما چون زیاد دخترت را دوست داری اینجوری می گی

در حالیکه اینچنین نیست ما قول خوش بختیشو میدیم ،بالاخره جواب مثبتو گرفتن  و رویا هم به این امید که بتونه با رفتارش همه ی احساسات عاشقانه را در او

به وجود بیاره، با هزاران مشکلات بر سر سفره ی عقد نشست

 پدرش برای رویا بهترین عروسی رو گرفت مثل دهات هفت شبانه روز جشن گرفت

وقتی با لباس سفید وارد خانه شد،پدر و مادرش دائم می گفتن خدایا رویا عین

فرشته ها شده واو خرامان خرامان پا به عرصه ی زندگی جدید گذاشت

اما چیزی از ازدواجشون نگذشته بود که متوجه حرفهای پدرش  شد ولی گذاشت

پای بی تجربگی همسرش و همیشه فکر می کرد  می تونه عشق را دراو بوجود بیاره

چون خیلی ها در حسرت عشق او بودن پس فکر می کرد می تونه در وجود همسرش این

عشق و بیشتر کنه ولی هر چی که بیشتر جلو می رفت کمتر موفق می شد

برای همین دوباره دچار افسردگی شد  و در تنهایی های خودش گرفتار شد

دکتر هم برای اینکه به زندگی امیدوارترش بکنه به خانواده و دوستانش

توصیه کرد بیشتر کنارش باشن و این بار هم همون دوست صمیمیش به

کمکش اومد و به خاطر همین ارتباط صمیمانه رویا کم کم لب به سخن

باز کرد و تمام درد خود را که از فراموشی زندگی زناشوئیش سرچشمه

می گرفت ،در مقابل چشمان حیرت زده و مبهوت دوستش آشکار کرد

آیا به نظر شما جایی از زندگی این دختر اشتباه بوده؟

آیا به نظر شما قضاوت پدر از سر زیاد دوست داشتن دخترش

بود؟ یا از سر تجربه اش؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ashli@melani 

زندگی نامه زن........ ساله

 دوستان خوبم می خوام براتون یک حقیقتو بگم از زندگی نامه یا بهتر بگم غم نامه ی

 یک زن .......... ساله رو که از روی تخت یکی از بیمارستانهای تهران که داره با مرگ

 دست و پنجه نرم میکنه .

 هدف از نوشتن این داستان برای اینکه شاید بتونیم افکار گذشته رو عوض کنیم و همین طور

بتونیم با نظرات خودمون راهی رو برای بهتر زندگی کردنش و خودمون پیدا کنیم

 تا دچار چنین بهران هائی نشیم 

http://aycu16.webshots.com/image/43695/2003107030990507108_rs.jpg

 در سالیان پیش زوج جوانی با یه دنیا عشق و امید با هم

 پیمان ازدواج بستن و بعد از یکسال خداوند در یکی از 

روزهای بهاری اعلا رقم میل خانواده ی شوهر خداوند دختری

 همانند یک فرشته به آنها عطا نمود 

كوچولوي نازنازي من

 وقتی خبر دختر دار شدنو به این پدر دادن از خوشحالی نشست کف

 حیاط و در بحت و ناباوری افراد خانواده اش زمین را سجده کرد و هزاران

 بار خداوند را شکر کرد، وقتی فرزند را در آغوش پدر گذاشتن گفت:

 براستی که تو یک فرشته از بارگاه خداوند هستی 

 هر چه قدر که این دخترک بزرگ می شد شیرین تر و زیباتر می شد

 چشمان عسلی او بقدری گیرا و نافذ بود که همه رو به سوی خود جلب 

 می کرد و خنده های دل فریبش که دیگه دلی برای اطرافیانش باقی

 نمی گذاشت، این فرشته در ناز و نعمت و مهر و محبت خانواده غرق بود

 و در دستان پر مهر پدر و مادری فداکار قد می کشید و بزرگ می شد

پدر چنان عاشقانه مراقب دخترش بود که هیچ عاشقی،تا این اندازه

ازمعشوقش مراقبت نمی کرد.

پدر عشقی که به این موجود زیبا و دوست داشتنی داشت

سبب می شد که همان اندازه که از وضع کنونی دخترش لذت

می برد از آینده اش بیمناک باشد.پیش خود می اندیشید:

آیا همیشه مانند امروز که خوشبخت است،خوشبخت خواهد بود؟

تا این جای داستان را من از قول خودم تعریف کردم برای

آشنائی بیشتر شما با این عزیز،از حالا به بعد از زبان خودش

می خوام براتون از خودم بگم از غم ها بگم تا شاید کمی آروم بشم

من تا سن ۱۵ سالگی در خوشی کامل زندگی می کردم فارغ از هر غم وغصه ای

ولی در اثر مسائلی پسری که از بستگانمون بود به من علاقمند شد و من که هنوز از

عشق چیزی نمیدونستم به او هم مثل بقیه ی بچه های فامیل یا دوستان نگاه می کردم

ولی او مثل بقیه به من نگاه نمی کرد و هر روز حرفهای تازه از محبت و دوستی و

از این حرفها میزد.راستی یادم رفت بگم که از لحاظ تیپ و قیافه فوق العاده جذاب بود

و بقول خودش دخترکش ولی چرا منو نمیتونست بکشه در عجب بود!

خلاصه بعد از مدتی طولانی تازه داشتم به حرفهایی که میزد عکس العمل نشان میدادم

که روزی شاهد وضعیتی شدم که با مرگ یک قدم فاصله داشتم خدایا باورم نمیشد اینها

فقط حرف بود؟وای وایییییییییییی چه صحنه ی وحشتناکی بعد از دیدن اون با یک نفرکه

مثل خودش لاابال بود من دچار افسردگی شدیدی شدم و اون روحیه ی شاداب و شیطون

که همیشه از خوش اخلاقی زبانزد خاص و عام بودم و همیشه در مهمانی ها در حال رقص

و شادی، تبدیل شدم به یه ادم عبوس و کم حرف و ضعیف و کم کم این بیماری منو دچار

آسیب مغزی و بسته شدن رگهای عصبی مغز کرد.

چشمتون روز بد نبینه دوره درمان شروع شد ولی بی فایده بود و من هیچ تغییری دروضع

روحیم پیش نمیومد تا اینکه دکترم گفت از دست هیچ کس کاری برنمیاد به جز خودت ،

باید سعی کنی گذشته رو از ذهنت پاک کنی و به آینده بیشتر فکر کنی

از اون جائیکه من قبلا دارای روحیه ی خوبی بودم با کمک خانواده ی مهربونم ودوستام

تونستم در مدتی طولانی به بیماری افسردگیم غلبه کنم ولی ازمردها متنفر بودم به غیر از

پدر مهربونم که به پای بیماری من مثل شمع سوخت .

از اون به بعد دیگه هیچ وقت نمیزاشتم پسری بهم نزدیک بشه و بدتر اینکه با دوستانم هم