من با همه ی دردی که می کشیدم ولی سعی می کردم کسی چیزی نفهمه
و ظاهری ارام داشته باشم و به گوشه ای پناه می بردم و آروم می گریستم تا
کمی بهتر بشم با همه ی این درد ها فوق دیپلمم گرفتم و تازه داشتم نفس
راحتی می کشیدم که سر و کله ی خواستگارها پدیدار شد.وای خدای من
از چیزی که بدم می اومد به سرم اومد و پدر که اخلاق منو می دونست گفت
بهتره بری سر کار و از یکی از بستگان که در اداره مهمی هم پست خوبی داشت
خواست که منو به سر کار ببره تا دوباره حال من بد نشده ولی بیچاره خبر نداشت
همین شخص می شه خواستگار من و همین مسئله جنجالی به پاکرد که من
مجبور به ترک اداره شدم و برگشتم خانه ولی با کلاسهای مختلف سر خودمو گرم
می کردم اما مگه حرفها می زاشت،پس کی می خوای ازدواج کنی؟
تا کی می خوای سربار پدر باشی؟ و از این حرفهای پوچ و بی معنی و من مجبور
شدم تصمیم به ازدواج بگیرم ولی می خواستم آدمی باشه مثل پدرم مهربان و
صمیمی که دلش همیشه برای خانواده اش بتپه برای همین اصلا به پولش فکر
نمی کردم برام پدرم سمبل مهر و محبت بود، در همین زمان ها بود که عموی یکی
از دوستای صمیمیم بهم ابراز علاقه کرد،شخصیتی خیلی آرومی داشت و خیلی
خجالتی و سربزیر بود،قیافه ی خوبی هم داشت و خوش تیپ هم بود ولی از لحاظ
مالی در مقابل من خیلی کم داشت،بعد از مدتی دیگه این علاقه رو علنی کردش
ولی پدرم مخالف بود و می گفت از نظر مالی که کم تر هستش از لحاظ روحی با
تو هماهنگی نداره،خیلی بی روح هست،اصلا احساس درش وجود نداره، روح او
یک روح خنثی هستش و فقط عاشق کارش هستش و خداوند او را آفریده تا روزی
۳بار غذا بخوره،بخوابه و کار کنه و اولین کسی که سر راهش فکر کنه دوستش داره
او معنی زندگی را درک نمی کنه،از همه ی اینها گذشته او قلبی نداره که تقدیم
تو بکنه،دخترم او قلب و دین خود را وقف کارش کرده،خلاصه خیلی حرفها و در نهایت
گفت:من تاکنون کسی را ندیده ام که لایق همسری تو باشد و مرا با تحسین نگاه
می کرد و به مادرم گفت:فرشته ی من هنوز خیلی جوان و ضعیف و زودرنج هست
او توان غم و غصه و کشمکش های زندگی زناشوئی را نداره و رو کرد به من گفت
نازنینم مادرت تو را دردانه بار اورده هر چند که جوری بزرگ شده ای که می توانی روی
پای خودت بایستی ولی تو ملایم و سربزیر هستی در زیر بار ناملایمات زندگی خم
می شی و بالاخره با صدای لرزانی ادامه داد تو عواطف و احساساتی داری که
ناشناخته می ماند و دیگه نتوانست ادامه دهد و چشمان مهربانش پر از اشک شد
ولی زود اشکهایش را پاک کرد و به صحبتش ادامه دادکاین پسر پسر خیلی خوبی
هست ولی استعدادهای روح جوان تو را مجروح می سازد،دختر عزیزم من از
تجربه ی چندین ساله ام می گم که قلب این گونه افراد که بیش از هر چیز و هر کس
فقط به کار فکر میکنه قلبش برای کسی به طپش در نمیاد یعنی خیلی زود از صدا
می افته و احساسات کسی رو درک نمی کنه،اگر تو با او ازدواج کنی بعد از مدتی
خواهی فهمید که از نادانیش در عشق ورزی و هزاران چیز دیگه خواهی گریست
من هم چنان غرق صحبتهای پدر بودم و از زیر چشم نگاهی به صورت باوقار و مهربان
پدرم که گرد غصه و ناراحتی بروش پاشیده بود دلم را به آتش می کشید،به همین
خاطر به پدر قول دادم تا زمانیکه راضی به این وصلت نباشد رضایت نخواهم داد و پدرم
با این حرف مرا غرق بوسه و نوازش کرد طبق معمول همیشه که این کارو می کرد.
اما نمی دونستم که سرنوشت همین زندگی رو برام رقم می زنه
بعد از مدتی دوباره خانواده ی دوستم به خواستگاری آمدند و با کلی کلنجار رفتن و
حرف و حدیث به پدرم که شما چون زیاد دخترت را دوست داری اینجوری می گی
در حالیکه اینچنین نیست ما قول خوش بختیشو میدیمو................................
بالاخره جواب مثبتو گرفتن و من هم به این امید که بتونم با رفتارم همه ی احساسات
را بوجود بیارم و با هزاران مشکلات ما سر سفره ی عقد نشستیم.
پدرم برام بهترین عروسی رو گرفت مثل دهات هفت شبانه روز جشن گرفت تا روز
موعود که با لباس سفید وارد خانه شدم،پدر و مادرم دائم می گفتن خدایا این چه
فرشته ای شده و من خرامان خرامان پا به عرصه ی زندگی جدید گذاشتم
اما چیزی از ازدواجمون نگذشته بود که متوجه حرفهای پدرم می شدم ولی گذاشتم
پای بی تجربگیش و همیشه فکر می کردم من می تونم عشق را درش بوجود بیارم
چون خیلی ها در حسرت عشق من بودن پس من می تونم در وجود همسرم این
عشق و بیشتر کنم ولی هر چی که بیشتر جلو می رفتیم کمتر موفق می شدم
یواش یواش بحث بچه به میون اومد ولی من چون خیلی ضعیف بودم تحمل نگهداری
بچه رو نداشتم و دوتا بچه رو سقط کردم و بالاخره تحت نظر پزشک و استراحت کامل
فرزندم را که دختری به زیبایی فرشته های اسمونی بود بدنیا اوردم،دیگه دنیا برام
شده بود غرق شادی و شور و اشتیاق و پدرم که دیگه از خوشحالی نمیدونست
باید چی کار بکنه و من با وجود فرزند زیبام دیگه بی تفاوتیهای همسرم را از یاد برده
بودم، تا یانکه فرزندم راهی مدرسه شد و من تازه فهمیدم که تو این چند سال چقدر
مورد بی مهریش قرار داشتم و همین روزبروز تحملم را کمتر می کرد ،در تنهائیم
همیشه به این فکر می کردم که چرا من مثل بقیه طعم شیرین زناشوئی را نچشیدم
و همیشه تنها بودم و برای فرار از این تنهائی به فرزندم پناه برده بودم،تا اینکه دچار
افسردگی شدم یعنی فکر می کردم افسرده شدم و باز سردردهای مزمن شروع شد
اما این بار افسردگی نبود بلکه تبدیل به یه تومور مغزی شده بود .